روزی به پاس آغوش مهربان و بیمنت
بچه که بودم دلم به گرفتن گوشه چادر مادرم و رفتن به بیرون خوش بود. اکنون بزرگ شدهام مادرم را میخواهم، نه برای گرفتن گوشه چادرش. میخواهمش که با گوشه چادرش اشکهایم را پاک کنم. نه اینکه دلم خوش شود که میدانم نمیشود، شاید آرام بگیرد با بوی خوش چادر مادرم.
روزی که دستم را گرفت تا شاهد زمین خوردنم نباشد، با خود پنداشتم که اگر بزرگ شوم دستش را محکمتر از کودکیام خواهم گرفت. چقدر سادهلوح بودم که گمان میکردم هر محبتی قیمتی دارد و میتوان جبران کرد، اما از آن روز که واژه مادر بر زبانم جاری شد، دانستم که در برابر این فداکاری، بسیار حقیرم، حقیرتر از آنچه که امروز بخواهم در مقاماش مطلبی بنویسم !.....
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 0:13 توسط هادي هاشمي
|